p.2
♡درخواستی♡
ویو جیمین.
شب رفتم خونه ولی هنوز نیومده بود. و از طرفی هم ماشین لیان اینحا بود. اهمیتی ندادم و رفتم توی تخت و خوابیدم.
ویو فردا صبح
ویو جیمین
باصدای زنگ خوردن گوشیم از خواب بیدار شدم. ناشناس بود جواب دادم.
_الو.
✓اقای پارک؟
_بله بفرماید
_خانم پارک تصادف کردن. وضعیتشون زیاد خوب نیست.
اصلا برام نبود که تصادف کرده ولی خب چاره چیه.
_شماره منا از کجا پیدا کردین؟
✓گوشیشون رمز نداشت و خب رفتیم توی مخاطبین و با شما تماس گرفتیم.
_کدوم بیمارستان؟
پرستار یه ادرس داد و جیمین سوار ماشن شد و رفت. پدر و مادر ات اونجا بودن. منتظر بودن که ات بهوش بیادـ
بیست و چهار گذشت. ولی هیچ خبری نبود. مادرش و پدرش فقط گریه میکردن.
جیمین؟ جیمین ذره ای براش مهم نبود که چه بلایی سر ات میخاد بیاد.
تا اینکه دکترا سریع رفتن توی اتاق ات. پدر و مادرش ترسیدن که یه وقت اتفاقی افتاده باشه و گریشون شدت گرفت.
دکتر اومد بیرون ولی قیافش تو هم بود.
~اقای دکتر تورا خدا بگین حال دخترم خوبه(پدر ات)
☆حالش خوبه بهوش اومده اما...
~اماـ...؟ اما چی اقای دکتر؟
☆به خاطر ضربه ای که به سرشون وارد شده فراموشی گرفتن.
~میتونیم ببینیمش؟
☆بله ولی زیاد خستش نکنین.
پدر و مادر ات خواست برن تو که جیمن بازو پدر ات را گرفت. پدر ات با تعجب نگاه میکرد. که جیمین لب زد.
_حتی به ذهنتون هم خطور نکنه که بهش بگین من نامزدشم.
~چی؟ ولی چرا؟(بغض)
♡پس بگیم تو کی؟
_بهش بگین من برادرشم.
~ولی چرا؟
_همین که گفتم وگرنه براتون بد میشه. و هرچی که دارینا از دست میدین. فهمیدین؟
♡~عوهوم.
ویو ات
چشاما باز کردم دیدم بدنم کوفتس. دستم توی گچه.خیلی درد داشتم. میخاستم از درد عربده بزنم که دکتر اومد تو.
بهش گفتم خیلی درد دارم. اونم یه مسکن قوی تزریق[نمیدونم درست نوشتم یا نه😂] کرد.
که دیدم چند نفر اومدن تو. اومدن منا بغل کردن و بوسم کردن. اما اون کله زرده. اصلا حرفم نزد.
ویو بعد از مرخصی.
جیمین رفته بود به عمارت خودش. به ات گفته بودن که اون برادرته.ات را بردن خونه. ولی ات؟ ات میخاست بره خونه برادرش. چون اونجا حوصلش خیلی سر میرفت.
وسایلشا جمع کرد پدر و مادرش اول مخالفت کردن ولی بعد راضی شدن.
ات وسایلشا با یه دست گذاشت توی ماشین و شروع کرد به رانندگی. مجبور اروم بره چون یه دستش توی گچ بود.
رسید اونجا رفت پایین و زنگا زد. جیمین درا باز کرد.
_تو اینجا چیکار میکنی؟
+خونه ی مامان بابا حوصلم خیلی سر میره گفتم بیام پیش داداشم.
_اما..
+اما چیه؟ مشکلی داره بیام خونه برادرم.؟
جیمین برای اینکه لو نره مجبور شد قبول کنه که ات برای چند روز بمونه.
+چمدونما بیار تو
و کلید ماشینشا پرت کرد طرف جیمین.
_هی مگه من نوکرتم خودت مگه...
ات دستش که توی گچه را بالا میاره
+میبینی مه دستم توی گچه.
جیمین یه نفسی کشید و رفت وسایل ات را اورد. ات برگشت اتاق خودش. قرار شد جیمین ازش مراقبت کنه. چون مدام سر ات گیج میرفت به خاطر خون زیادی که از دست دادهـ
البته جیمین وقتی ات را با حال بد دید قبول کرد که ازش مراقبت کنه. ات از درون داغون بود حال روحیش خوب نبود. ولی جیمین فهمیده بود که ات سعی میکنه خودشا خوب نشون بده.
ممنون میشم حمایتم کنی خوشگله❤️🔥🌊🎀
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#تابع_قوانین_ویسگون
#تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی_ایران_و_ویسگون
ویو جیمین.
شب رفتم خونه ولی هنوز نیومده بود. و از طرفی هم ماشین لیان اینحا بود. اهمیتی ندادم و رفتم توی تخت و خوابیدم.
ویو فردا صبح
ویو جیمین
باصدای زنگ خوردن گوشیم از خواب بیدار شدم. ناشناس بود جواب دادم.
_الو.
✓اقای پارک؟
_بله بفرماید
_خانم پارک تصادف کردن. وضعیتشون زیاد خوب نیست.
اصلا برام نبود که تصادف کرده ولی خب چاره چیه.
_شماره منا از کجا پیدا کردین؟
✓گوشیشون رمز نداشت و خب رفتیم توی مخاطبین و با شما تماس گرفتیم.
_کدوم بیمارستان؟
پرستار یه ادرس داد و جیمین سوار ماشن شد و رفت. پدر و مادر ات اونجا بودن. منتظر بودن که ات بهوش بیادـ
بیست و چهار گذشت. ولی هیچ خبری نبود. مادرش و پدرش فقط گریه میکردن.
جیمین؟ جیمین ذره ای براش مهم نبود که چه بلایی سر ات میخاد بیاد.
تا اینکه دکترا سریع رفتن توی اتاق ات. پدر و مادرش ترسیدن که یه وقت اتفاقی افتاده باشه و گریشون شدت گرفت.
دکتر اومد بیرون ولی قیافش تو هم بود.
~اقای دکتر تورا خدا بگین حال دخترم خوبه(پدر ات)
☆حالش خوبه بهوش اومده اما...
~اماـ...؟ اما چی اقای دکتر؟
☆به خاطر ضربه ای که به سرشون وارد شده فراموشی گرفتن.
~میتونیم ببینیمش؟
☆بله ولی زیاد خستش نکنین.
پدر و مادر ات خواست برن تو که جیمن بازو پدر ات را گرفت. پدر ات با تعجب نگاه میکرد. که جیمین لب زد.
_حتی به ذهنتون هم خطور نکنه که بهش بگین من نامزدشم.
~چی؟ ولی چرا؟(بغض)
♡پس بگیم تو کی؟
_بهش بگین من برادرشم.
~ولی چرا؟
_همین که گفتم وگرنه براتون بد میشه. و هرچی که دارینا از دست میدین. فهمیدین؟
♡~عوهوم.
ویو ات
چشاما باز کردم دیدم بدنم کوفتس. دستم توی گچه.خیلی درد داشتم. میخاستم از درد عربده بزنم که دکتر اومد تو.
بهش گفتم خیلی درد دارم. اونم یه مسکن قوی تزریق[نمیدونم درست نوشتم یا نه😂] کرد.
که دیدم چند نفر اومدن تو. اومدن منا بغل کردن و بوسم کردن. اما اون کله زرده. اصلا حرفم نزد.
ویو بعد از مرخصی.
جیمین رفته بود به عمارت خودش. به ات گفته بودن که اون برادرته.ات را بردن خونه. ولی ات؟ ات میخاست بره خونه برادرش. چون اونجا حوصلش خیلی سر میرفت.
وسایلشا جمع کرد پدر و مادرش اول مخالفت کردن ولی بعد راضی شدن.
ات وسایلشا با یه دست گذاشت توی ماشین و شروع کرد به رانندگی. مجبور اروم بره چون یه دستش توی گچ بود.
رسید اونجا رفت پایین و زنگا زد. جیمین درا باز کرد.
_تو اینجا چیکار میکنی؟
+خونه ی مامان بابا حوصلم خیلی سر میره گفتم بیام پیش داداشم.
_اما..
+اما چیه؟ مشکلی داره بیام خونه برادرم.؟
جیمین برای اینکه لو نره مجبور شد قبول کنه که ات برای چند روز بمونه.
+چمدونما بیار تو
و کلید ماشینشا پرت کرد طرف جیمین.
_هی مگه من نوکرتم خودت مگه...
ات دستش که توی گچه را بالا میاره
+میبینی مه دستم توی گچه.
جیمین یه نفسی کشید و رفت وسایل ات را اورد. ات برگشت اتاق خودش. قرار شد جیمین ازش مراقبت کنه. چون مدام سر ات گیج میرفت به خاطر خون زیادی که از دست دادهـ
البته جیمین وقتی ات را با حال بد دید قبول کرد که ازش مراقبت کنه. ات از درون داغون بود حال روحیش خوب نبود. ولی جیمین فهمیده بود که ات سعی میکنه خودشا خوب نشون بده.
ممنون میشم حمایتم کنی خوشگله❤️🔥🌊🎀
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#تابع_قوانین_ویسگون
#تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی_ایران_و_ویسگون
- ۱.۳k
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط